از تنفر متنفر باش وبه مهربانی مهر بورز........
باآشتی آشتی کن واز جدایی جدا باش...........

اری باید بگذری.....از خودت.......از همه چیزهایی که دوست داری ولی
نیست....
از سنگینی نگاههایی که به بزرگی دردت تسلیت میگن وهیچ جوابی نداری
وای بر من اگر که گم کرده باشم ......
وای بر من
ای علت قشنگی رویا و خواب من
تنها دلیل گل شدن اضطراب من
ای راه حل ساده جبران تشنگی
فواره نگاه قشنگ تو آب من
رفتی چقدر ساده دل آسمان شکست
در عکس مهربان تو در کنج قاب من
باران چقدر حرف تو را گوش می کند
می بارد آنقدر که نیایی به خواب من
گرچه نگاه عاشق تو هیچ کم نکرد
از اوج دل ندادن تو یاعذاب من
اما دل شکسته من باز هم نوشت
صد آفرین به چشم تو وانتخاب من

من اينجا ايستاده ام . روبه روي يك صليب!گاهي آمدن سخت است.پاهايم سنگين ميشود.
دلم نمي رود.امروز مسافر من مردي است با موهاي بلند. سورت رو شن كشيده. با نفسي
معجزه گير كه مردگان اين سرزمين را زنده ميكند. مردگان همان ها كه حالا به دور صليبش
حلقه زده اند تا ببينند چطور دستهايش. گردنش.پاهايش در اين ميخها فرو مي رود.
گاهي فكر ميكنم كاش من همراه به دنيا آمدن اين جماعت مي شدم نه شاهد جان كندن
ودست وپا زدنشان هر چند كه مسيح امروز با لبخند همسفر من ميشود.
با گامهايي مطمئن و آرام قدم بر مي دارد و دستهايش نمي لرزد! اين جا هيچكس مرا نمي بيند
جز خود او! مسيح مرا مي شناسد . مي داند كه نامم عزرائيل است وچرا روبه روي اين صليب
ايستاده ام .
اما تبسم مي كند و آهسته نفس مي كشد مثل ابراهيم. موسي.نوح......
هيهات ازين قوم عجيب! بعضي تا دستهايشان را مي گيرم. فرياد مي زنند . تا نامم را مي گويم
به گريه مي افتند. وقتي مي گويم :منم! عزرائيل به زمين چنگ مي زنند. نام من زيباست ولي
همه از گفتنش فرار مي كنند ! نام من مثل جبرائيل.مثل ميكا ئيل است و مسيح. مسافر امروز
من.اين را خوب مي داند . همهمه اي برپاست.
مسيح چيزي جز همان لباس سفيد خاكي ندارد كه سربازان از تنش در مي آورند و نصيب
كسي مي شود.
زخمهاي بنش هويدا مي شود.پاهاي نحيف و بازوان باريكش ! كسي او را نمي كشاند. او
سر خوشانه به استقبال من مي آيد! حالا روبه روي صليب ايستاده است و دستهايش را
بالا آورده. دستهايش را ميخ كوب ميكنند. كف دستها . بازوها . كتفهايش را! فرياد نمي كشد
آه مي كشد . و حالا با دردي كه تمام جانش را مي خورد. كسي را لعنت نمي كند مي گويد:
(خدايا.اينها رابيامورز. زيرا كه نمي دانند چه مي كنند) و حالا سينه اش. پا هايش.همه ميخكوب
مي شوند واودرد مي خورد وچشمهاي رو شنش به من خيره مي شود.كاش همه چيز زود
تمام شود .كاش به جاي اين همه زخم و درد .نفس آخر را بكشد و همراه من شود .
من هنوز اينجا ايستاده ام. رو به روي اين صليب!شش سا عت گزشته و مسيح فقط
دعا كرده است .شش ساعت جهنمي تيغ اين ميخها را تاب آورده وسرانجام آخرين جمله
را مي گويد(خداي من.روحم را به دستهاي تو مي سپا رم) وسرش خم مي شود! رها مي شود!
دستهايم را باز مي كنم و به طرفش مي روم. مي گويم:(مسيح من!منم. عزرائيل)
لبخند مي زند ودرنگ نمي كند.

بی تو نه کار جهان لنگ شده
نه بين زمين و آسمان جنگ شده
اما دل من برای دیدنت تنگ شده ![]()
![]()







- آزاد و وحشی – باد شبگرد
از بوی ميخكهای بارانخورده سرمست
سرمی كشيد از بام و از در
گاهی صدای بوسهاش میآمد از باغ
گاهی شراب خندهاش در كوچه میريخت
گه پای ميكوبيد روی دامن كوه
گه دست میافشاند روی سينه دشت
آسوده میرقصيد و میخنديد و میگشت



سوار بی قراریهایمان پی تو می گردیم![]()
همچو دلی شکسته در آینه جار می زنم
باز ببین گرفته شد روحم از این کرانه ها
رو به غروب بندر غم زده تار می زنم
قصد صفر به وادی پاک و سپیدکرده ام
لحظه به لحظه پشت پابر شب تار می زنم
گرچه خزان به قامتم ضربه بی امان زده
با لب زخم حرفی از فصل بهار می زنم
تا که کنی تو باور این عشق صمیمی مرا
این دل سربدار را پیش تو دار میزنم
وتنها یادگاری ماندگارت اشکهایم را همیشه بر سینه ام خواهم فشرد

هرگز برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی

بی من از شهر گذر کردی و رفتی
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
حیف باشدای مه من کین همه ازمهرجدایی
گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی
عهد نابستن از آن به که ببندی ونپایی
مدعی تعنه زند در غم عشق تو زیادم
وین نداند که من ازبهر غم عشق توزادم![]()
![]()
![]()
![]()
امابه من نیاموخت که چگو نه زندگی کنم
تو به من آموختی که چگونه دوستت بدارم
امابه من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم